!کتاب فانتزی

!!!درود بر فانتزی دوستان

 
جهادی...
نویسنده : pkpan - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩
 

در قدیمی

سلام دوستان...

10 روزی بود که به دلیل سفر اصلا از اینجا خبری نداشتم....

امروز بر خلاف همیشه و فقط برای همین یک بار می خوام از چیزی به غیر از کتاب بنویسم...می خوام از سفرم بنویسم...

سفری که بی شک بهترین سفر زندگیم بود ... . با تمام سختی ها و زمان های طاقت فرسایش!

 


من برای اولین بار به سفری به نام جهادی رفتم... و به دوستانی که نمیدانند این سفر یعنی چه باید بگویم که : در این سفر تعدادی آدم معمولی به روستا های محروم می روند و برای آن ها امکاناتی ایجاد میکنند مانند ساخت خانه ، مدرسه ، مسجد و حتی فقر فرهنگی آن ها را با انجام کار های فرهنگی کمی حل می کنند(در حد توان).

اما هیچ کلمه ای نمی تواند این سفر زیبا را توضیح دهد، سفری برای شناخت خود... دوری از من گفتن ها و دوری از خودی که قبلا خود بوده! دوری از شخص بلند مرتبه که در ذهن از خود ساخته ایم....ساده ی ساده... بزرگ بزرگ....مثل کسی که نبوده ایم!

یادش بخیر .... لبخند کودکی که حالا می دانست که از این به بعد زمستان های گرم دارد... آجر هایی که با تمام سختی خود ، ذهن های ما را آرام و نرم می کردند... بچه های با معرفتی که لباس ها و کلاه های خاکی شان هویت آن ها را تشکیل میداد... و معلم های با صفایی که همه چیزشان ساده بود... و شعر ها و کر کری هایی که گروه ها برای یکدیگر میخواندند!

موضوع اصلا این نبود که این بچه ها برای چه چیزی آمده اند...شاید اگر همین الآن هم از من بپرسند که برای چه به جهادی رفتم...بگ.یم نمیدانم! نه برای این که واقعا نمیدانم....برای این که حالا که فکرش را میکنم می بینم جهادی رفتن یک دلیل یا دو دلیل ندارد....هزاران دلیل و منطق دارد!

برای شاد کردن یک کودک...برای شناخت خود... برای دوری از محیط شهر... برای کنار گذاشتن همه ی ترس ها... برای سخت شدن... بزرگ شدن...برای بودن با صد عدد آدم که همشان نورانی اند... برای این که بفهمیم ما چه چیز هایی از خدا می خواهیم و مرد روستای که دو بایش فلج است از خدا چه می خواهد...برای این ببینیم فرق هایمان را... برای این که خاکی شویم...برای خدا... برای ... .

حالا که برگشتم دلم برای آن روز ها تنگ شده... خیلی زیاد... و از خدا واقعا می خوام که یکبار دیگر به جهادی بروم... سفری که واقعا بهترین سفر عمرم بود!

تمام معلم ها و دوستانی که آنجا بودند هر کدام برای همیشه در ذهنم خواهند بود...

دم همتون گرم!

تا جهادی بعدی منتظریم...

بچه ها در آخر اردو

بچه ها در حال کار

بچه های گروه یک در حال رفتن سر کار

غروب سولدی

یکی از دوستان