!کتاب فانتزی

!!!درود بر فانتزی دوستان

 
شایئه ای مسخره یا واقعیتی تلخ؟؟؟؟؟
نویسنده : pkpan - ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
 

شایعه

سلام دوستان!

اگه کمی حوصله کنید و این مطلب رو بخونید ممنون میشم!

شما چه فکر می کنید؟

آیا این یه حقیقته؟

یا شیعه ای برای تفریح یک آدم سودجو؟

من قضاوتی نمی کنم اما تنها منبعی که من از این خبر دارم یک وبلاگ است و بس و این هم لینک آن.....عشق تا ابدیت

برای خواندن حرف های نویسنده کتاب عشق تا ابدیت یا همان گرگ و میش به ادامه مطلب بروید!


بنام خداوند بخشنده مهربان:

امروز روی صحبت من با تمام ایرانیان است چه ساکن ایران وچه مقیم کشورهای دیگر، قبل از هر چیز خودم را به صورت کامل معرفی میکنم تا همه با من آشنا شوند.

من ،

سیما عابدینی هستم بیست وهشت ساله ساکن تهران ، سالهاست که بخاطر موهبتی که خداوند به من اعطا کرده، براحتی داستان می گویم ، داستانهای بلند وکوتاه در مورد تمام کشورهای دنیا، ازجمله کشور خودم ایران ، من توانایی گفتن دنباله تمام داستانهای تک قسمتی رانیز دارم، باید بدانید که من توانایی گفتن بیش از پنجاه داستان کامل وبا تمام جزئیات را در روز دارم وبه گفته خیلی ها من یک نخبه ادبی هستم، ولی من نخبه بودن خودم را در توانایی گفتن داستان نمی دانم، موضوع برسر مدل گفتن داستانهایم است، من توانایی آن را دارم که، برای هر کس، در هر جای دنیا، با هر چهره ای ،داستان بگویم، کافیست عکس کسی را ببینم ،ناخودآگاه فضایی که در آن هستم ،تغییرمی کند ومن وارد داستانی می شوم که شخصیت اصلی آن همان صاحب عکس است ، هرگز موفق نشدم این حالت را مهار کنم ،از نظر مادرم این هدیه ایست که خداوند به من عطا کرده است ، مادرم با صبر وبردباری بسیارش، با حالات عجیب من، کنار آمد وبا نوشتن داستانهایی که من به سرعت باد آنها را میگفتم کمکم کرد ومن هم اکنون نویسنده ای با بیش از دوهزار عنوان داستان هستم وبعداز لطف خداوند این عنوان را مدیون مادرم میباشم ، اوبا راهنمایی هایش واطلاعاتی که به من منتقل میکرد، من واستعدادم را هدایت کرد وباعث شد که من دراین چندسال با برنامه وباهدفی درست پیش بروم ... من جوانی بی تجربه بودم وبیشتر در تخیلات خود فرو رفته بودم، اما کم کم به دنیای اطرافم علاقه مند شدم وبا مسائل روز کشورم ودنیا آشنا شدم، داستانهای جالب من، در مسیری جدید قرار گرفت وبا کمک مادرم (فرحناز بلقدر)یا بهتر بگویم،( برنامه ریز ومشاورم )،هدفمند شد ...دراین هشت سال من بیش از دوهزار داستان نوشته ام ،شاید اولین کسی باشم که به صورت شفاهی ودر عرض چند دقیقه، داستان یک سریال بلند را براحتی تکمیل میکنم وقتی به موضوعی فکر میکنم براحتی در مغزم، قسمتهایی برای آن در نظر میگیرم وبدون بروی کاغذ آوردن، آنها رادر حافظه ام طبقه بندی میکنم، نمیتوانم بشمارم که چند داستان دیگر در حافظه ام دارم ،فقط وقتهای آزادم روی آنها کار میکنم ... هدف بعدی من، چاپ آثارم درایران بود، اما با برخورد با مانعی بزرگ متوقف شدم، آن مانع که در تمام طول عمرم جلوی پیشرفتهای من را گرفته بود، دراین هدف پررنگتر از قبل خودش را نمایان کرد ،بله، مانع بزرگ من، نداشتن توان مالی بود ،به هرجا که سرزدم، باید پولی میداشتم تا کارهایم چاپ شود ،من که حتی بخاطر مشکلات مالی سالها بود که از ادامه تحصیل در دانشگاه محروم بودم، از ادامه تلاشم مایوس شدم، تا جایی که حتی نمی خواستم داستانی بنویسم، اما از دست استعدادی که نمی توانستم آن را نادیده بگیرم کلافه شدم ،پس به چندین انتشارات داخلی وخارجی، نامه زدم که من توان مالی برای چاپ آثارم ندارم ،آنها همه از من خواستن تا برخی از آثارم را بفرستم ،من شاد وبدون کوچکترین بدبینی برایشان چند آثارم را ارسال کردم، جوابها یکی بعد از دیگری رسید ، همه منفی بود، مدتی در ناامیدی به نوشتن ادامه دادم تا اینکه بالاخره یک ناشرایرانی، که چندسالی بود در کشور سوئد شعبه زده بود، بامن تماس گرفت وعلاقمندی خودش را برای چاپ تمامی آثارم ابراز کرد ،حتماً میدانید این برایم یک موفقیت بزرگ بود، از آنجا که سردبیر این انتشارات یک ایرانی وهم وطن خودم بود، احساس آرامش کردم وبا حس خوبی به یک هم وطن اعتماد کردم وچندین داستان خاص خودم را برایش فرستادم واو هربار من را تشویق کرد که باید باز هم به نویسندگی ادامه بدهم ، روزها گذشت ومن خوشحال ،مشغول کارهای چاپ وترجمه داستانهای دیگرم بودم ،اما روزی، توسط دوستی، متوجه شدم این هم وطن در اقدامی ناجوانمردانه ،چند داستان دنباله دارم را به شرکتهای مختلف فیلم سازی، فروخته است ، اوفقط برای فروش یکی از داستانهای تخیلی من، بنام (عشق تا ابدیت) که فقط هشت قسمت ازبیست قسمت آن را برایش فرستاده بودم، مبلغ هنگفتی دریافت کرده بود واین درحالی بود که من حتی پولی برای چاپ آثارم نداشتم وقصد داشتم با بستن این قرارداد، تغییر بزرگی در زندگیم بدهم ،نمیدانستم چه کاری باید بکنم ؟من تا آن زمان به اعتقادات طرف مقابلم، بی تفاوت بودم ،اما این ناشر ضد ایرانی با حرکت نادرستش من را متوجه کرد، که هر کس ارزش اعتمادم را ندارد ،از آن پس دنبال کسانی بودم که به اعتقادات دینی وقلبی من نزدیک باشند ،مدتی مریض شدم، اما با حرکت شخص جدیدی که بعدها اسپانسرم شد فهمیدم که استعدادم ارزش جنگیدن دارد، پس ادامه دادم، دقیقاً نمیدانستم کدام یک از داستانهایم فروخته شده است، اما با پیگیریهای فراوان، از کاری که این ایرانی کرده بود، شوکه شدم ،اووعده فروش داستان (مردان زال) من را که دنباله ای برای داستانهای(مردان ایکس) بود، به یک شرکت صهیونیستی داده بود، کار بالا گرفت، اسپانسرم محکم ایستاد وبا کمک وکلایش، بالاخره داستان( مردان زال ) را، بعد ازچندین جلسه دادگاه ،پس گرفت وآنها را بنام من ثبت کرد وبرای کمک به من که تا حدودی افسرده شده بودم ،به کشورهای آمریکا ، ترکیه ،کره جنوبی ، اندونزی ،مالزی ،چین، انگلستان ،بلژیک ،استرالیا،ایتالیا ،آلمان، دبی،ایرلند ،اتریش ،تایلندو... سفر کرد وباکمک ناشرانی که قبلاً کتابهایش را چاپ میکردند در کل دنیا قراردادی ،زنجیره ای بست، تا در سال 2011تمام این کشورها داستانهایم را همزمان چاپ کنند ، این موفقیت بزرگی بود که  من  صمیمانه بخاطر آن از اسپانسرم متشکرم ...

بعد از اینکه داستانهایم به گفته خیلی ها به درد ایران نخورد، ناامید نشدم وروی داستانهایی با مضامین امروزی جامعه ایران ،کار کردم ،من چندین سریال وداستان برای ایران نوشتم واکنون تنها کسی هستم که توانسته، در بین نویسندگان مطرح دنیا ،   بالاترین قیمت دستمزد را، از یک شرکت کره ای، بخاطر

اثرسه گانه (پادشاه آهن)دریافت کند ،کسب این موفقیت را مدیون لطف خداوند، هدایت وهمراهی مادرم وهمچنین تلاشهای اسپانسرم هستم وخوشحالم که توانستم نام ایران وایرانی را باری دیگر دردنیا درخشان کنم...

من دراین چندسال ،متاسفانه شاهد سوءاستفاده های کلان از داستانهایم بودم، هرروز شاهد ساخت داستانهایی هستم که آن ناشر ایرانی، براحتی وبا دورزدن من ،آنها را به کمپانی های هالیوودی، فروخته است، بدترین حرکت این هموطن، فروش هشت قسمت از داستان بلند، بیست قسمتی من، با عنوان ( عشق تا ابدیت ) بود که بعد از مدتی نویسنده ای بنام

( استفانی مایر) مالک آن نامیده شد ،موضوع داستانی که من در سال 2002 آن را تمام کرده بودم به ناگهان از خواب عصرانه یک نویسنده دیگر متولد شده بود واین در حالی بود که من درست بعدازدیدن فیلم گرگ و میش متوجه دزدیده شدن آن شدم ، داستانی که درهمه این سالها در بین داستانهای دیگرم بود ،حال صاحب جدیدی پیدا کرده بود ، کسی که حتی یک داستان معقول وزیبا نداشت ،به یکباره با انتشار این داستان در جهان مطرح شد وبه ثروت وشهرت رسید وبه واسطه ارزشی که از دزدین داستان من بدست آورده بود داستانهای دیگرش راهم به چاپ رساند....

بعداز کلی تحقیق متوجه شدم خانم مایر درسال 2005

جلد ازاین کتاب را منتشر کرده وچون نام آن را تغییر داده بود من متوجه این کلاهبرداری نشده بودم ، شاید اگر اسپانسری نداشتم هرگز متوجه آن نمی شدم جالب این بود که حرفهای این خانم برایم خنده دار بود مثلاً از الهام این داستان در خوابی عصرانه ودرسال 2003 حرفها زده بود درحالیکه من یکسال قبل از آن بیست قسمت از آن را تمام کرده بودم !! یا گفته بود که برخی ازموضوعات داستان برگرفته از زندگی شخصی او بوده یا ازاسامی افراد خانواده اش استفاده کرده وحرفهایی که بجای متقاعد کردن من فقط باعث عصبانیتم شد ....

این خانم ادعا میکند که داستان بلند وچند قسمتی

( گرگ ومیش) نوشته اوست ، اکنون هم درحال نوشتن سریالی به عنوان دنباله این داستان است ، من متعجبم ، خانم مایر با خود چه فکری کرده است ؟ یک نویسنده که در طول سالهای کاری اش ،حتی داستانی که بتوان آن را موفق خواند ، ندارد، چگونه به خود اجازه میدهد تا با خرید داستان شخص دیگری به شهرت برسد؟ من بسیار به خاطرسوءاستفاده از این داستان عصبانی هستم وهرگز اورا نمی بخشم وتازمانی که اورا در دنیا رسوا نکنم، دست بردار، نیستم وهرگز کنار نمی کشم ، من میدانم در مقابل کسی که پشتوانه ای بزرگی چون کمپانی سامیت دارد، شانس زیادی ندارم، ولی تا آخر راه برای مبارزه با این خانم قدم برمیدارم واکنون در حال تهیه وتنظیم شکایتی برعلیه شرکت ،سامیت اینترمنتت وخانم استفانی مایرهستم، درست اززمان گفتگو با خانم مایرایشون سریعاً اعلام کردند که 12 فصل ازداستانشان لو رفته واین خود دلیلی بر ترس اوست چون میداند حتی با فصل بندی داستانهایش قادر به مقابله با اصل داستان من نیست، هر چند که فکسهای پیاپی اسپانسرم برای این خانم فایده ای نداشت ولی من کسی نیستم که عقب بکشم ،شرکت سامیت با خرید داستانهای این نویسنده قلابی ،اشتباه بزرگی کرد، خانم مایر با چاپ داستانهای من، شهرت جهانی کسب کرد، شهرتی که متعلق به من ومردم ایران بود واین بخشیدنی نیست، مایر با داستانهای من که قسمتهای بسیاری از آن را حذف کرده وبا اضافه کردن چند قسمت محدود وبی مایه، از ارزش این داستان تخیلی کم کرده است ،او هشت قسمت از داستان (عشق تا ابدیت) را به پنج جلد کتاب ،کاهش داده وبه چاپ رسانده است ،

جلد اول (گرگ ومیش) ، جلد دوم (ماه نو) ، جلد سوم (کسوف) ، جلد چهارم (سپیده دم ) ، جلد پنجم (خورشید نیمه شب) ...

من به خوبی میدانم که خانم مایر با سه قسمت دیگری که در دست دارد، طرحی برای یک سریال با همین عنوان ریخته است، اما او مغز نویسنده ای چون من را نادیده گرفته است ،خانم مایر، میداند دنباله نویسی داستانهای مختلف ،بسیار راحت است، اما کار سخت واصلی یک نویسنده، ساخت ومتولد کردن شخصیتهای یک داستان است، من اورا بارها با صلح وآرامش دعوت به مذاکره کردم، اما او حاضر به همکاری نشد وبه همین خاطر تا داستان (عشق تا ابدیت) را پس نگیرم ،آرام نخواهم گرفت، خانم مایرباید بداند، اگرمن تا قبل ازچاپ این پنچ کتاب ، توسط او، بیست قسمت از این داستان را داشته ام ،حالا

قادر به گفتن دویست قسمت از آن هستم، از آنجا که من درهیچ یک از داستانهایم هرگزازمحل خاصی ،کشوری یا شهری نام نمی برم ،کارخانم مایر بسیار راحت شده است ،ویژه گی آثار من این است که داستانهایم متعلق به نقطه خاصی نیست وبراحتی قابل اجرا در هر مکانیست، چون اعتقاد دارم ،داستانهایم متعلق به همه مردم است وامکان دارد در هر جایی در دنیا اتفاق بیوفتد ...

خانم مایر نمی تواند ادعا کند که این داستان نوشته اوست ،به چند دلیل، که مهمترین آن ،اصل موضوع داستان است ،

اولاً من همیشه از وجود خودم، داخل داستانهایم ،نکاتی به عنوان رمز میگذارم ،دوماً داستان (عشق تا ابدیت) ،کاملاً مربوط به زندگی شخصی من است ،دختری تنها ،بدون دوست ،نترس، منزوی وگوشه گیر وکنجکاو واهل تحقیق ،دقیقاً مشخصات خاص من است ،دختری که از بیرون رفتن ،شرکت در مهمانی های شلوغ وخرید کردن متنفر است، من هستم نه خانم مایر، دختری که پدر پلیس دارد و والدینش سالهاست که ازهم جداشده اند و با مادرش زندگی میکند، من هستم نه خانم مایر، کسی که برای اولین بار بعد از دیدن فیلمهای زیادی از خون آشامها به این فکر کرد، که چرا همیشه در فیلمها ،خون آشامها کثیف، خونخوار، بی عاطفه هستند، من بودم نه خانم مایر،کسی که همه انسانها را لایق دیدن ولذت بردن از آفتاب، نعمت بزرگ خداوند ،میدانست من بودم نه خانم مایر، کسی که دندانهای تیز ونافرم خون آشامها را دوست نداشت ،آسیب دیدن آنها را در آفتاب، بی انصافی میدانست و داستانی خلق کرد که درآن خون آشامها بجای سوختن در مقابل آفتاب ، به دلیل درخشش پوستشان درمقابل نور خورشید ،از مردم دوری میکنند، من بودم نه خانم مایر.... چرا کسی از خانم مایر نمی پرسد دیالوگهای داخل داستانش را از کجا آورده است؟تمام مکالمات داخل داستان عشق تا ابد ، گفتگوهای بین من وکسی صورت گرفته که من به اوعلاقه مندم ومن حتی چندین مورد ازین گفتگوها را درمیلم دارم وبا زمانهای مشخص که همه با جملات داخل داستان خانم مایر مطابقت دارد،

خانم مایر بااین مدرک چه میکند؟

دیدن فیلمهای گرگ ومیش وماه نو ،شوک بزرگی برمن وارد کرد،

از اینکه به بیشتر قسمتهای داستانم پایبند نبود،خیلی عصبانی شدم.....بدتر ازآن مطالعه داستانیست که او به نام خود چاپ کرده ، دائم ازجملات بی محتوا وبی معنی سود برده وبا کم وزیاد کردن دیالوگها فقط قصد تغییر اصل داستانها را داشته است.... مانند خیلی از جوانان ایران ،همیشه در طول زندگیم به قدرت کشوری ،چون آمریکا ،فکر میکردم،آمریکا را قدرتی مطلق، میدانستم ،مخصوصاً چون بسیاری از داستانهایم در مورد موضوعات تخیلی بود، هالیوود را بزرگترین قطب سینمایی دنیا میدانستم ،آنقدر اطلاعاتم کم بود که همه چیز را نادیده میگرفتم وساخت تمام کارهای عالی دنیا وگرفتن تمام جوایز معتبر، را حق مسلم آمریکا میدانستم ،آنقدر جلوه های کامپیوتری فیلمها، برایم جالب بود ولذت بخش ،که به موضوعات دیگری کاری نداشتم، دلم میخواست ، داستانهای من نیز مثل فیلمهای هالیوودی ساخته شود ،از سینمای ایران ناراضی بودم، ازاینکه هرچه فیلم با موضوع فقر وبدبختی ،با نماهای مختلف از روستاها ومردم با لباسهای نامناسب ساخته میشدو جایزه میبرد، حرص میخوردم وایران را لایق بیشتر ازاین نمیدانستم ،به همین دلیل مانند خیلی از جوانهای ایرانی دوست داشتم تا به نوعی از خودم واصلیتم دوری کنم ،اما وقتی کسی چون( تد مک کارتی ) منتقد معروف سینمای هالیوود، یکی از داستانهایم را خواند ودر جواب نقد داستانم این نوشته را به ایمیلم ارسال کرد، متوجه شدم که من چه چیز نابی هستم وچقدر در اشتباه بودم. تد مک کارتی بعد از خواندن بخشی از داستانی که جزو اولین آثار من بود اینطور جواب داد:از خواندن خلاصه داستانت بسیار لذت بردم وخوشحالم که بالاخره بعداز مدته  داستانی خواندم که ارزش داشت یک روز کامل برایش وقت بگذارم خوشحالم که کسی در میان این جمعیت عظیم نویسندگان هست که با قدرت در مورد اسطوره های کشورش سخن بگوید،خیلی وقت است که از شخصیتهای مسخره ودزدیده شده توسط نویسندگان هالیوودی خسته شده ام ،اما با شناخت شخصیتی چون زال تو، فوق العاده لذت بردم،مردی با قدرتی شاخص ،در کنار پرنده ای چون سیمرغ، جذابترین داستان تخیلی بود که تا به امروز خوانده ام ،من میدانم که دختر کوچکی چون تو روزی با آثاری که همه متشکل از داستانهایی جذاب وخاص است به باشگاه میلیونی هالیوود وارد میشوی واز آنجا که تمام داستانهایت مثل خودت ساده وجذاب است، تورا از هم اکنون فرمانده کوچک هالیوود می نامم ومنتظر داستانهای دیگرت میمانم و مطمئن باش برای همه آنها نقد خواهم نوشت ،من برای داستان مردان زال تو، صدوسه مورد ،نکته قوی ومثبت در نظر گرفتم که خیلی برتر وبالاتر از پنج ستاره معروف فیلمهای هالیوودیست ، داستانت اثری بر من گذاشت که تا ابد فراموش نخواهم کرد وبدان آرزو دارم از شهرم خارج شده وتا ابد در سرزمین مردان زال زندگی کنم، سرزمینی آزاد ورها با مردمانی عاشق، فداکار واز نژاد آریا ، به این فکر میکنم که وقتی دنباله ای به این زیبایی برای داستان بی مایه ای چون مردان ایکس نوشته ای، برای کشورت ایران چقدر از خود گذشتگی کرده ای؟ خوش به حال ایران که فرمانده ای کوچک چون تو دارد ........................................ تد مک کارتی 2008

(اصل ایمیل موجود میباشد)

بعد از خواندن نوشته تدمک کارتی متوجه شدم که من چقدر در پیشرفت کشورم مفیدم من از افکار سابقم شرمنده شدم ، آقای تد مک کارتی قرار است

بعد از چاپ کتابهایم ویژه نامه ای در مورد نقد وبررسی آثارم به چاپ برساند...ایمیل این مرد باعث شد که بفهمم، من واقعاًبه عنوان یک نویسنده، کاری برای ایراننکردم ،طبق عادت همیشگی ام ،در اینترنت شروع به جستجو کردم ،سوالهای زیادی در سرم بود ،باید جواب میگرفتم، سوالاتی چون: چرا سینمای ایران نسبت به کشورهای دارای صنعت سینمایی ،عقبتر است؟چرا کسی در ایران با کمک سرمایه هایی که برای ساخت داستانهای بی ارزش در تعداد بالایی، هدر میرود، بفکر صنعتی کردن سینمای ایران نیست؟ چرا داستانهای ما با تخیل وجلوه های ویژه ای، چون فیلمهای هالیوودی، بیگانه است؟ چرا با وجود استعدادهای ممتازی که در ایرانی ها نهفته است کسی بفکر کمک کردن به سینمای ایران نیست؟ چرا کسی جوانهای ایرانی را که در کل دنیا حرف اول را میزنند، دور هم جمع نمی کند؟ چرا با اطلاع ازاین که خیلی از جشنواره های دنیا ، سیاسی هستند، ما علاقه داریم ،هزینه کنیم ودر آنها شرکت کنیم؟ بااینکه می دانیم سینمای ما دربین آنها جایگاهی ندارد ؟ بدترین مسئله آن بود که، چرا بازیگران ایرانی بادیدن فرش قرمز، اراده ایرانی بودن خودرا ازدست داده با شورواشتیاقی به مراسمها میروند که انگار تنها آرزوی دیرینه آنها برآورده شده است؟ وچرا بعداز رفتن به مراسمها دچار تغییراتی در اخلاق ورفتارشان میشوند؟ چرا براحتی اجازه میدهیم تا از افسانه ها وداستانهای، کهن ایرانی استفاده کنند؟ چرا باید اجازه دهیم تا هرکس که با ایران مشکل دارد، به راحتی آب خوردن ،مذهب، دین ،اعتقاد ، روش زندگی، ایمان و تاریخمان رابه بازی بگیرد؟هر دروغی را درجهان بگوید، مارا وحشی، عقده ای، نفهم وتروریست وجنایتکار جلوه دهد؟یا درهر دوره ای از زمان وتاریخ ما چیز خاصی یافت، ازآن استفاده شخصی کند، آن گوشه از ملیت ماراکه نشان از قدرت، استقلال وهنرایرانیست به نام خود ثبت کند؟ ومهمتر از همه چرا داستانهای من باب پسند خیلی ها درایران نیست؟ اینها بخشی از هزاران سوالی بود که من از خودم داشتم ونتیجه چندسال تحقیق من شد، جوابهایی که درمواردی باعث ناراحتیم میشد ودرمواردی باعث خنده ام ،مثلاًدرتحقیقی فهمیدم ایران در سال نزدیک به مبلغی حدود صد میلیارد تومان، هزینه ساخت داستانهایی میکند که با وجود بی معنی بودن آنها ،تقریباً به همین اندازه فروش دارد، جالبترآنکه داستانهای ما با مضامین کمدی ودرام دربیرون از مرزهای ایران تقریباًبه اندازه یک درصد هم ارزش حقیقی ندارند واگردرمراسمی کاندید میشوند یا درموارد محدودی جوایزی میبرند شامل بخش سیاسی مراسمها میشوند ،جالب بود داستانهایی که ریشه مذهبی ودینی دارند، بسیار بهتر در دنیا جواب میدهند ،من متوجه بعضی موارد وتصمیمات در سینمای ایران نمیشوم ،مثلاً ضرورت ساخت فیلمی به عنوان پرخرج ترین فیلم تاریخ جنگی ایران که حتی به اندازه یک پنجم هزینه ای که برایش شد ،فروش نداشت را درک نمیکنم ،یا ساخت چندین نسخه از داستانهای مذهبی که جز تعویض بازیگران ودکورونوع فیلمبردانی کار تازه درآن نمیشود را متوجه نمیشوم ، یا بازیگرانی که نمیدانم برحسب وزنشان برای خود مبلغ قرارداد، تعیین میکنند را درک نمیکنم،ساخت فیلمهای به اصطلاح زیرزمینی ،با مجوز ،کاندید شدن آنها، برنده شدن ،رفتن بازیگران وکارگردان آنها به روی فرشهای قرمز را متوجه نمیشوم ، یا ماندن خیلی از بازیگران وکارگردانهایی با آرمانهایی که ما قبلاً میشناختیم وتغییر آنها وحضورشان به شکلهایی که انگار آنها را شستشوی مغزی داده اند را متوجه نمیشوم ،حقیقت آن است که من بلایی که سر هنرمندان ایرانی وسینمای ایران آمده بود را متوجه نمیشدم اما حالا میدانم چه خبرهایی است ونگرانم...راهکارهایی دارم که به سینمای ایران کمک کند،من به تنهایی دارم میجنگم با یک دنیا نمیدانید که با دیدن فیلمهایی که همه درمورد ایران ساخته شده است چه حالی به من دست داد؟ هرروز برتعداداین فیلمها وسرمایه گذاریهای کلان افزوده میشود ،متوجه نمی شوم که چراما با اطلاع ازاین موج جدید در دنیا فقط به ساخت برنامه هایی میپردازیم که دست آمریکا وصهیونیسم راو فیلمهایشان را روکنیم ؟ فکرکنیم ایران ومردمش کامل متوجه شدند که آنها چه میکنند؟ آنوقت روش برخورد با آنها چیست؟ تاکی منتظر بشینیم تا هرروز به اکران فیلمهای ضدایرانی نزدیکتربشویم؟

حال روی صحبتم با آن عده از دوستانیست که من را

لایق وهم رده خانم مایر نمیدانند ، مشکل مردم ما داشتن باورهای غلط است نه اینکه تا داستانی در جهان گل کرد بگوییم این داستان متعلق به من است نه ، ما قدرت قبول موفقیت خود را نداریم اگر کسانی که بدترین نسبت ها را به من در دفاع از حقم دادند، کمی مثل من فکر میکردند که ایرانی توان هرکاری را دارد وهر افتخاری کسب کند متعلق به تمام مردم کشورش است ، آنوقت براحتی از حقش نمیگذشت ...

من برای شما دوستان جوانم همانند

آینه ای هستم که از نگاه کردن به آن هراسانند ، کافیست آرام به این آینه خیره شوید ،مطمئن باشید جز خوبی وزیبایی خود چیزی نمی بینید ، شما دارای تاریخی ده هزارساله هستید ،نگذارید کسانی از غیر به شما بگویند وتحمیل کنند که ایران سنبلی جز (پیرزن وغول) ندارد

به این دقت کنید که تمام تلاش کشورهایی با

تاریخچه چند صدساله فقط سوءاستفاده از تاریخ وفرهنگ ونماد وسمبلهای ماست ،من با کمک دوستانم تمام کتاب قدیمی (شیوا) که درایران فقط 10 جلد از 15 جلد آن موجود است مطالعه کردم ، کتاب اصلی که شیوا برگرفته از آن است (هفت خورشید) نام دارد که هنوز کسی آن را کامل ترجمه نکرده ، اگر توان درک این داستانها را دارید متوجه میشوید که روایتهای ترسناکی درآنها نهفته که با درک آن خواهید فهمید که آنچه اروپا و آمریکا به نام( خون آشام) ثبت کردند در حالیکه طبق گفته داستانهای کتاب شیوا، در ده هزارسال پیش ، عده ای با حمله به روستاهای سرزمین (اران)ایران سابق، قربانی میگرفتند وبه (مردان سایه) معروف بودند .....من به عنوان یک ایرانی اجازه سوءاستفاده به کسانی چون (استفانی مایر) نمیدهم ، خداوند تنها شاهد من ونوشته هایم ورازهای زندگیم تنها اسناد من در مقابل این شخص است ، داستان (عشق تا ابدیت) من داستان زیاد مهمی نیست ودر مقابل افسانه هایی که تا کنون نوشتم مورد کوچکیست اما برایم بسیار با ارزش است چون کلماتی درآن گفته شده که هرگز از خاطرم نخواهد رفت وبه خاطر علاقه ای که به این داستان و شخصیت اصلی آن دارم دست بردار نیستم .....

من

اجازه انتشار چندین اثرم را به صورت اینترنتی میدهم فقط به شما ثابت کنم توانایی ما تا چه مقداریست؟ با کمی دقت در مشاغل مطرح دنیا میتوانید جوانان ایرنی زیادی را پیدا کنید که دردنیا حرف اول را میزنند ....

من یک تنه در مقابل داستانهای غرب ایستاده ام ، اگر آنها داستان

سیصد مینویسند من 9 جلد داستان افسانه ایرانی (مردان زال)را نوشته ام ،اگردائم در داستانهایشان ابرقدرتهایی خلق میکنند که فقط به کمک آسیایی ها می شتابند ،من( پادشاه آهن ) را خلق کردم تا این بار به کمک غربی ها برود ،اگر آنها نارنیا ساختند من (مادر کاسپین ) را نوشتم که آماده قرارداد با والت دیزنی ست ..... اگر آنها ارباب حلقه ها ساختند من (اولین نهال جهان) را بوجود آوردم ....اگراز خرافات در مذهب ما گفتند وساختند من در مقابل (شیطان در کلیسا) و (کنستانتین 2و3و4) را نوشتم ....اگر ایران را فاقد تخیل دانستند من (شهر آهن ) و (موی سخنگو) و ( 12 فرشته ) را ثبت کردم....اگر آنها از پادشاه خیابانها نوشتند من دویست قسمت داستان (گروه 10) نوشتم....اگرآنها مزخرفاتی بنام داستانهای ترسناک چون اره ساختند ،من ( کابوس1و2و3) و ( کودکی شیطان 1و2و3) و (ساعت 3) رانوشتم ...اگر آواتار ساختند من (شهر هفت دروازه ) را نوشتم....اگر پسر جهنمی ساختند من (تدی شیطان ) و (قلب زمین ) را ساختم .....وهنوزهم ازحق ایران دفاع میکنم...

من از مبارزه با شخصی چون استفانی مایر هراسی ندارم ، چون

بزرگترین برگه برنده در دستان من است وآن مطمئن بودن ازاین حقیقت است که مایر نمیداند که در داستان (عشق تا ابدیت) من بجای دوگونه ،گونه ای دیگر نیزوجود دارد که حاضرم قسم بخورم که حتی روح خانم مایر هم از آن بی خبر است ......

افتخاراتی که من برای خود وخانواده ام به ارمغان می آورم متعلق به تمام مردم کشورم است وکسی چون خانم مایر قادر به نادیده گرفتن آن نیست ، بد نیست که این را هم بدانید که من داستان بلند چند قسمتی دیگری با عنوان

(خون آشام) نیز دارم که در سال 2004 حدود 10 قسمت آن را تکمیل کرده ام که باز شما را با گونه ها و رازهای جدیدی از زندگی خون آشامان  آشنا میکند....

به امید سربلندی هرچه بیشتر جوانان ایرانی شما را به خدا میسپارم...

سیما عابدینی